خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
ترس های کودکی
بار سنگین روزهای کودکی را بستم ، محکم ، پیچ درپیچ ، ته یک چمدان قدیمی ، سه قفله اش کردم و رویش ، از سالهای پس از کودکی ، کلی خاطره ، آرزو، ترس و روز و شب ریختم .به خودم گفتم ، کودک دیگر مرد ،دیگر صدایش در نمیاد ، دیگر خودم شدم ، جدا از ترس ها و شبهای تاریک کودکی .
اما هر از چند گاهی ، نمیدانم از کدام روزنه ، کودک سرک میکشد ، نیشخندی میزند و یاداور میشود که خیلی از ترس های امروز همون ترس های دیروز است .خیلی از کابوس های امروز ، همون کابوس های ترمیم نیافته کودکی است ، حالا که سنمان بالاتر رفته رنگ و بوی کابوس هاو ترس هامان بالاتر رفته ، ولی ترس های امروز را که لخت و عریان کنیم ، به همون ترس های اولیه میرسیم .
دوست عزیزم ، مرد خاکستری ، آتیش جنگ جهانی رو روشن کرد ! و منو به بازی ترس های کودکی دعوت کرد .
ترس های کودکی من :
1-مادربزرگ می گفت :کار بد نکن ،حرف بد نزن ،حتی فکر بدنکن خدا همه چیز رو می بینه .
و من از اینکه دیده میشم،حرفم رو و فکرم رو می خونن ، حتی توی تنهایی ، حتی توی خلوت ، خیلی می ترسیدم .خوب من یه کارایی میکردم ، یه فکرایی میکردم که دوست داشتم مال خودم باشه ، حتی خدا هم اونا رو نبینه !
2-من از پرده سبز رنگ اتاق که گل های درشت صورتی و زردو قهوه ای داشت می ترسیدم .شب که میشد ، توی خاموشی اتاق گل های پرده، جون می گرفتن ، شکل های ترسناکی میساختن ،و این شکل ها را ه میرفتن ، نزدیک میامدن ، نزدیکتر ، و من باترس سرم را زیر پتو میکردم و با ترس و لرز می خوابیدم ، صبح که میشد ، اشباح ترسناک رفته بودن .ولی باز شب که میشد داستان تکرار میشد .
3- از دزد می ترسیدم . هروقت از خونه بیرون می رفتیم ، دل توی دلم نبود ، فکر میکردم دزد به خونه مون آمده .
4-شرمنده ، گلاب به روتون ، روم به دیوار ! من از چاه دستشویی خونه آقاجون و مامانجون می ترسیدم .وقتی می رفتیم خونه شون معمولا 2-3 روزی اونجا میموندیم ، روز اول من تلاش میکردم دستشویی نکنم ولی فایده ای نداشت ، آخرش میرفتم دستشویی، من از اون سیفون بزرگ و اون چاله بزرگ می ترسیدم ! همیشه یه نفر باید پشت در دستشویی می ایستاد ، لای در باز ، و از لای در من باید دست اون یه نفر رو میدیدم !
5-من از مرد مست ، از صدای خنده های مرد مست ،فریاد های مردمست و حرف ها ی مرد مست که معنیش رو نمیدونستم ولی حس میکردم خیلی بی ادبی هست می ترسیدم .
6- وقتی مامان از در خونه میرفت بیرون ،خیلی نگرانش بودم ، هزار تا فکر ترسناک میکردم . فکر میکردم فقط خونه امنیت داره .
7- از داد و فریاد و دعواهای مامان و بابا می ترسیدم.از طلاق می ترسیدم .
8- از اتفاقاتی که توی تنهایی ، بین مامان و بابا ها رخ میداد می ترسیدم !
9- فکر میکردم من خیلی بدم ! هیچ چیز خوبی ندارم ! می ترسیدم که همه ترکم کن. از تنهایی می ترسیدم .آخ که چقدر باج میدادم به دوستام و برادرام که تنها نمونم و منم توی بازیشون راه بدهند .
10- می ترسیدم سیر نشم ! می ترسیدم از گرسنگی بمیرم .معمولا سر هر وعده غذایی دو برابر می خوردم که اگر در وعده بعدی قحطی آمده بود گرسنه نشم .
خوب به رسم بازی من بقیه دوستان رو به بازی دعوت میکنم .
خانم ها و آقایان ؛
درجستجوی دریای بزرگتر ، رستاخیز خیال ، من او ، آریو برزن ، آلما خانوم جان ، عینالی ، مونالیزا ، تورا من چشم در راهم ، عکاس دوره گرد ، روزگار سياه ،به یاد پدر و سکوت من سرود است
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦ - افسانهتوفان
توفان امروز عصر تهران ( که بالاخره نمیدونم سرعت توفان 126 کیلومتر در ساعت بود یا 90 کیلومتر در ساعت – راست و دروغش با خودشون ) ، من خیلی غافلگیر کننده توی خیابون بودم ، بدون کوچکترین تجهیزاتی ! جالبیش این بود که 5 دقیقه قبلش که بادی بود و نم نم بارونی و بوی بهار،به یه دوست sms زدم که:
هوارو داری ، شدیدا دونفره است !
حالا به این هم کاری نداریم . حرف من اینه که در شرایط امروز که چند اصله درخت سقوط کرد و چندین کابل برق قطع شده بود و چند تا ماشین خسارت دید و مردم به دنبال سر پناه و تاکسی میدویدند و شال و روسری و مانتو و چتر وهرچی که فکرشو بکنی ، به هوا پرواز میکرد ، (که صدالبته به اینها هم کاری نداریم ) ،یک فقره مینی بوس گشت ارشاد همراه با سه تا ماشین پلیس نبش میدوون ولیعصر پارک کرده بودند و چندتا آقای پلیس کنار ماشین ها ، چند تا خواهر ارشادگر جنب بازار کیش میدون ولیعصر ایستاده بودند . و من در حالیکه با یه دست مانتوم رو، با یه دست شالم رو ، با یه دست کیفم رو، با یه دست خودم رو ! چسبیده بودم که پرواز نکنم ،آسته آسته ، از کنار خواهران گذشتم و هرچی فکر کردم نفهمیدم که جنس پوشش این خواهران ارشاد گر از چی بود که باد و توفان بر آن بی اثر بود!
من ميدويدم و فکر ميکردم ، کاش ميشد تا موقع قطع باروون ، توی اون مينی بوس کذائی می نشستم !من از اون خواهران که بزرگواری کردند و منو به داخل مينی بوس دعوت نکردند تشکر ميکنم !
پيشگويی آسمانی
عادت دارم که هروقت کتابی میگیرم ، روی صفحه اول یادداشتی می نویسم ،که معمولا به حال و هوای من در اون لحظه مرتبط است، و اگه خیلی با کتاب حال کردم ، چند تا یادداشت دیگه هم اول و وسط و آخرش می نویسم .
یه عادت دیگه هم دارم ، هرچند وقت یکبار کتابامو ورق میزنم ، یادداشت هامو می خونم و حال و هوام رو با حال و هوای اون موقع ارزیابی میکنم .
یه عادت دیگه هم دارم ، هر کس بهم کتاب هدیه میده ، به زور مجبورش میکنم که یه چیزی صفحه اولش برام بنویسه !
این روزها دارم کتاب پیشگویی آسمانی (نویسنده جیمز رد فیلد ) رو برای بار هزارم ورق میزنم .و کلی یادداشت بر اینور و اونور صفحات .این کتاب انرژی غریبی برام داره و بطرز بسیار عجیبی و به بهای بسیار سنگینی به دست من رسید .
چندیادداشتی که بر پيشگويی آسمانی نوشتم و دوستشون دارم :
یادداشت۱/۳/۸۰ همیشه یاد من بماند که بهای سنگینی برای این کتاب پرداخت کردم !
یادداشت ۶/۱/۸۳ به انرژی این کتاب ! که روزی فکر میکردم ،واقعیت داره ، دوباره میخونم شاید که دوباره واقعی بشه ، شاید هم فهمیدم که اصلا انرژی در کار نبوده ...
یادداشت ۱۲/۱/۸۳ اون انرژی جریان داره . واقعیت داره .
یادداشت ۱۰/۲/۸۴ نه تنها نتونستی در رو بر تردیدها و دودلی ها ببندی ، بلکه آشفتگی های جدیدی رو هم به همراه آوردی !
و امشب دوباره این کتاب را ورق میزنم ...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ - افسانهسرزمين آرزوها
یادم میاد زمستون گذشته بازی شب یلدا باب شده بود و حالا این روزها بازی آرزوها . دوست خوبم آقای علیرضا منو دعوت کرده به بازی آرزوها .که خیلی ازش ممنونم که فرصتی داد تا آرزوهامو بیاد بیارم .
خوب فرصت خوبی است برای اندیشیدن به انچه آرزو می باشد حالا چه از نوع محال ، چه از سنخ ممکن . داخل پرانتز بگویم که ما سالهاست که آرزو کرده ایم ، گاهی آرزوهایمان خیلی هم کوچک بود ، از همان قسم که به راحتی برای عوام برآورده میشود ، گاهی هم آرزو هایمان خیلی بزرگ بود ، از همان قسم که برای موجودات خاصی برآورده میشود .چه میدانم ، به ما که میرسد گویی خاص و عام و بزرگ و کوچک ندارد .
می پرسند: کیست ؟ جواب میشنوند :افسانه !
می پرسند: حرف حسابش ؟جواب می شنوند :از سنخ آرزو !
می گويند :بگویید فردا بیاید !در دست اقدام است !
ما هم که طی این سالها ، صبوری کردن را خوب آموخته ایم ، هر فردا می آییم .
و اما سرزمین آرزوهای من :
۱- آرزو دارم که مادرم ( که روزگاری است ، تنها بهانه بودن من میباشد) سالیان سال سایه اش برسر من باشد .دست گرم و پرمهرش پشتیبان من باشد و دعای خیرش بدرقه راه من باشد .
3- کاش هیچ وقت مرگ هیچ عزیزی را نمی دیدم .کاش مکانیسم مرگ تغییر میکرد .
4- کاش من یک مهدکودک داشتم . با یه عالمه دختر و پسرهای نازنین .من که خود بار سنگین و سیاه سال های کودکی را به همرا ه دارم ، خوب میدانم که با کودکان چه قسم رفتاری داشته باشم .
5-کاش من یک آهو داشتم .
6-کاش این حس آشفتگی ، بیقراری و گمشدگی جایش را به آرامش میداد .یه آرامش خاص و عمیق و بی نظیر .از اون قسم که وعده داده بودی .
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ - افسانه
يک خواب
خواب می بینم ...
خواب می بینم یادم نیست چه روز و چه ماه و چه سالی بود .یادم نیست چه شهری بود .خیابانی که نامش را نمیدانم و کوچه ای که اسمش در خاطرم نیست .
باران می بارید .گویی در همه شهرهای جهان بارا ن می بارید .و من لباسی پوشیده بودم که رنگش به خاطرم نیست .لباسم خیس خیس بود .درزیر درختی که نمیدانم چه درختی بود پناه گرفتم .
با عابر پیاده ای که نمی شناختمش سراغ جایی را گرفتم که در خاطرم نیست کجا بود . کتابخانه ؟کلیسا ؟زندان ؟مدرسه ؟پارک ؟معبدی ؟ یادم نیست .همه مکان های جهان را از خاطر برده ام .
عابر دختر خردسالی را نشانم داد دختر خردسالی در کوچه بازی می کرد .صورت دخترک ماه بود .مثل یک تکه از ماه برروی زمین .ولی نه چهره دخترک را بیاد دارم و نه رنگ روبانی که به دور موهایش بسته بود .دخترک زیبا بود . چشمانش به غمگینی و جذابیت چشمان آهو . چشمانش ؟رنگ چشمانش ؟نه به خاطر ندارم .فقط میدانم چشمانش زیبا بود .
خرامان می دوید مثل آهو .بی اختیار به دنبال دخترک رفتم .
سفر آغاز شده بود .نمیدانم کدام سفر .به کدام نیت .و از خاطر برده ام سمت و سوی سفر را .
دخترک میرفت و میرفتم . در طول راه فریاد می کشیدیم ، کدامین درد را نمیدانم . در طول راه سکوت میکردیم ، کدامین بغض را نمیدانم .
بیاد ندارم که کدام غصه رفته بود که اینقدر سبک بودم . بیاد ندارم که کدام قصه آمده بود که اینقدر سنگین میرفتم .
چیزی در جریان بود .چیزی تکرا ر میشد .چیزی نو میشد .بیاد ندارم چه چیز؟
همان لحظه که یادم نیست کدام لحظه ، دخترک محو شد . باید کاری می کردم .نمیدانم چه کاری ؟ باید چیزی تکمیل میشد .
باران بند آمد .باران در همه شهرها ی جهان بند آمد . رنگین کمانی آمد که تعداد رنگ هایش به خاطرم نیست .
انعکاسی . نور در نور .
موجی . آب بر آب .
حسی . شوری .آوایی . زمزمه ای .شعری .لطفی .لطافتی.
ظهوری .ظهیری .ظاهری . چیزی ظهور میکند .کسی ظهور میکند .
از خواب می پرم . من هیچ به خاطر نمی آورم .
نه . من زمان ، مکان ، دخترک ، گذرگاهها و ملاقات ها .هیچ کدام را به خاطر ندارم .
من فقط ظهور تو را بیاد دارم .
فقط تو ظهور کردی .
تو ...
یکم اردیبهشت 1359 – سالروز فوت سهراب سپهری
برای داداش سهراب
داداشی ، سالهاست که تو نیستی ، ما همچنان تنهاییم ،همچنان دچاریم ، فکرمان را می نویسیم ، فکرمان را می گوییم اما هیچ کس به ما نمی گوید که چه فکر نازک غمناکی .خدایی هم داریم .اما آنقدر بنی آدم تولید کرده که دیگر دستمان به او نمیرسد .خدایمان کمی رفته بالاتر .تو می گفتی که خدایی داری که در این نزدیکی است :لای این شب بو ها ، پای آن کاج بلند .
داداشی ، وقتی پدر تو مرد ، مرد بقال از تو پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟ ولی وقتی پدر ما مرد ، مرد بقال دیگر به ما جنسی نفروخت.
داداشی تو به یک سیب خوشنود بودی و به بوییدن یک بوته بابونه .
ما حالا در 12 ماه سال همیشه سیب داریم .قرمز ، سبز ،سفید، کوچیک ، بزرگ . ولی خوشنود نیستیم .ما این روزها صابون و کرم و شامپوی بابونه داریم ولی نمیدانیم آدرس بوته بابونه کجاست ؟
داداشی گفته بودی از خبر رفتن موشک به فضا ،لمس تنهایی ماه ، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر . این روزها اگه میلیارد توی حسابت داشته باشی ، میتونی بری کره ماه ، بقیه زمینی ها توی صفحه مانیتور رفتن تو رو نظاره می کنن ، ولی داداشی این روزها زمینی ها گل روی زمین رو بو نمی کنن .چه رسد به اینکه فکر بوییدن گل در کره ای دیگر باشند .
این روزهاهر چه بگوییم : آب را گل نکنیم ! فایده ای ندارد .دیگر دست درویشی ، نان خشکیده در اب فرو نمی برد .این روزها آب روان نمی رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی .این روز ها اندو ه دلمان با هیچی پاک نمی شود .آخ که داداشی چه درونم تنهاست .
داداشی این روزها کسی به سراغ من نمیاد .اگرهم کسی ره گم کرد و اومد ، اونقدر نرم و آهسته اومد که هرروز حس می کنم که من پشت هیچستانم .
پشت هیچستان چترخواهش باز است . تانسیم عطشی در بن برگی بدود ، زنگ باران به صدا می آید .
داداشی ،چندی است که بار خود رابستم و رفتم از شهر خیالات سبک بیرون ، اما همچنان دلم از غربت سنجاقک پر است .بد دوره زمونه ای شده پرتویی لغزد اگر بر لب او ، گویدم دل : هوس لبخندی است .
داداشی ، از کیوسک از من بپرسید نبش میدان پرسیدم : خانه دوست کجاست ؟ نگاهی به من کرد و سکوت .این روزها در طلب دوست میسوزیم .این روزها تنهاییم ، خیلی تنها .همیشه عاشق تنها ست .
داداشی چه زود رفتی .جایت چه خالی است .الان اینجا کسی نیست ،بیا زندگی را بدزدیم ،آن وقت ،میان دو دیدار قسمت کنیم .
داداشی گله ای نیست ، از دست مردمان چه بگویم کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود .
کاشکی میشد همین امشب برویم ، همین امشب که مادرم در خواب است و .... شايد همه مردم شهر .
باید امشب بروم ،
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
وبه سمتی بروم
که درختان حماسی پیدا است ،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .
یک نفر باز صدا زد :سهراب !
کفش هایم کو ؟